تو را به بوسه ی بهار
به کنج قلب سرد غم
به لحظه های انتظار
تو را به شعر ناتمام
تو را به تلخی گناه
قسم قسم /که یاد کن
شکسته قلب زخم من
به وصله ای تو شاد کن.
ادبیات
تو را به بوسه ی بهار
به کنج قلب سرد غم
به لحظه های انتظار
تو را به شعر ناتمام
تو را به تلخی گناه
قسم قسم /که یاد کن
شکسته قلب زخم من
به وصله ای تو شاد کن.
اسامي مجموعههای شعر راهیافته به دومین مرحله جایزه گام اول ایران
از ميان ۶۷۷ كتاب ۸۴ كتاب به دور دوم راه يافتند.
//دوباره نگاه دوباره از سر خط // در ميان كتاب ها هست
خدا دزديده شد از دل خداي تازه مي خواهم
نه معشوقي نه دلبندي نه دلخوش از شكر خندي
سرم پيچيده شد در غم سراي تازه مي خواهم
غمينم من در اين دنيا از اين گفتار تكراري
دواي حرف زاهد بس دواي تازه مي خواهم
من ودل خلوتي كرديم وگفتم گوش كن اي دل
بزن بر ساز ويراني بناي تازه مي خواهم
چو برگي طعمه ي بادم خسي از جنس خاشاكم
بريدم بس كه رقصيدم سماي تازه مي خواهم
پريشب بود يا ديشب خدا مي خواند در گوشم
رها كن حرف تكراري دعاي تازه مي خواهم
در تاریکی
هیبت شب را شکست
وبر شاخه ی ناآرام جهان
ترانه ای سر داد.
ماه
درازی دستان
عارف ملتمس دعا را
در نیمه های شب به بازی گرفت
ودر لابه لای ابر ها گم شد
وانسان را در جنگل توحش زای زمین تنها رها کرد.
وباد
این بار
نه بوی ختن که بوی خون می آورد
خون کودکان وزنان اسیر در زمین
که قوانین جهان جانشان را سیراب از ناکامی می کرد.
وپدر
این بار
در دل شب
روزنه ی نور را به شوخی گرفت
واشک هایش را بر صورت زرد بچه اش ریخت
واین بار
در کنار درد نان/درد زندگی
مرگ را به میهمانی خواند.
این جا غوغایی است
بلبلان فاتحان دیوان شعر و غزلند
غوکان نجواگران سوره ی توحید
پلنگان در جستجوی ماه /فاتحان پی در پی قله هایند
وسگان نیمه شب زمزمه ی وصال سر میدهند
آدمیان اما
سرمست از جام باده ی خون هم نوعان
زندگی را با مطلع مرگ می سرایند.
اینجا زمین است
درد
رنج
خون!
سخن گفتم
از زخم های کبود بر سیمای زندگی!
وتو با نگاه
آینه را تب دار می کردی!
وبه من می سپردی
پیر زن های کهنه ی کلام را!
ومن
خاموش
مرثیه خوان درد خویش می شدم!
مگر آن مرد سيه كنگره ي بام گرفت!
در قفس شد "الو"وشعر" كلاخا"پرپر
كركس از راه رسيد و ز همه كام گرفت
خشك شد "خله ي چم""فاطو "از آنجا ترسيد
"جت" و "دلاك" و "سيه" دامن فرجام گرفت
شكوه كردي ز خدا سفره ي بابا خالي است
شكوه خاموش شد و روز پدر شام گرفت
خر ارباب لگد خورد و سقط شد اما
تو بگو آخوره اش را چه كس انعام گرفت
خان منظومه ي تو قلعه رها كرد و گريخت
قلعه كه هيچ زمين ضرطه ي انعام گرفت
"آسميلي" كه دل از شعر ترش ميلرزيد
كاغذش باد ربود و قلمش دام گرفت
"ايرجو" شاعر مرزي كه پر از آشوب است
كنج عزلت بگزيد و به همين نام گرفت
پير مرد گل من ، مرد تو بودي برخيز
دست نامرد زمانه زهمه جام گرفت
پخته شد در كلامم به مصيبت اما
كرسي شعر وسخن مغبچه ي خام گرفت
ما قلندر صفت و مست وخرابيم اما
تو مرادي تو بگو زندگي آرام گرفت؟

این مطلب توسط جناب آقای محمد مهدی مدرسی نوشته شده است.