یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
.........
ما رایت الا جمیلا
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
به این وبلاگ ها هم سری بزنید
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند.
این مراسم هر ساله به مدت چهار روز همزمان با سالروز تولد شیخ سخن در آرامگاه سعدی برگزار می گردد.
نکاتی که در این مراسم توجه من را به خود جلب کرد
۱.حسرت توریست هایی که آرزو می کردند کاش از قند پارسی سر در می آوردند.
۲.تسلط دانش آموزان در خواندن حکایت هایی از گلستان
۳.حضور اولیاء دانش آموزان وعلاقمندی آنان
ودیگر اینکه من امیدوار شدم که از میان این دختران آن ماری شیمل متولد شود
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
جشن تولد
طعم زندگي
ديابت.
چقدر منتظر بوي بهار نارنج بوديم
و حالا يكم ارديبهشت پايم روي پوست موز زندگي سر مي خورد!
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
امپراطور آرام
بي شك تنگ چوگان و سند هاي پاك تاريخي براي هميشه زير سايه ي شاپور اول خواهد ماند.
شوق چيزي جز ديدن شاپور ندارم.البته سالها پيشتر، شهر بيشاپور كه شاپور اول پس از فتح روم ودستگيري والرين درسال ۲۶۰ميلادي ساخته بود را ديده بودم.معبد آناهيتا،كاخ صليبي شكل شاپور،كاخ والرين،..................و هنر دستان معماران ايراني ورومي را ديده بودم.
امروز مشتاق بودم كه جلال وجبروت شاه را از نزديك ببينم.
مسير چندان مناسب وهموار نبود.كوه هميشه صلابت خودش را دارد خصوصا اگر سالها از ورزش دور باشي.خستگي ،آزار دهنده هست ولي شوق من بيشتر وبرتر از خستگي است. مي خواهم به فاتح دروازه هاي روم احترام بگذارم.امپراطوري كه با يك اشاره انگشتش پس از فتح ارمنستان "كسپين" يا همان قزوين كه با نام قوم اصيل ايراني كه همان كاسپين هست ساخته شد.امپراطوري كه مثل پدرش اردشير بابكان به دين ودينداران عصر خود احترام گذاشت.شاهي كه به اسيرانش بي احترامي نكرد .حتي والرين مغلوب كه قصد از بين بردن او وتاج وتختش را داشت نيزبه بهترين شكل پذيرايي كرد وكاخ ويژه اي براي اوساخت.
شايد آنقدر از انسانيت شاهان هخامنشي در برخورد با اسرا گفته شده است كه عطوفت شاهان ساساني فراموش شده است.
بايد به ديدن شاپور مي رفتم .مي خواستم از اوبپرسم دولتي كه تا دروازه هاي اروپا سايه اش سنگيني مي كرد چرا باخردك نسيمي خاموش شد. مي خواست بپرسم ، صندوقچه ي خاطرات او بزرگتر از يك غار است يا نه ! اگر نه پس چرا اورا در اينجا جا گذاشته اند.
خستگي راه با همه ي توانش بر شوق من غالب نمي شد.آخرين پله ها را طي كردم تادرٍ غار رسيدم.
فضاي تاريك غار، عدم بهداشت ونظافت، خط خطي كردن كتيبه ها ، يادگاري هاي نوادگان نا خلف شاپور عدم وجود راهنما ، ناشناخته ماندن غار، قلب آدم را مي فشرد.
دلم گرفت ولي تا نگاهم به شاپور افتاد آرام شدم. مردي با آرامش واستواري كوه ،درون مجسمه ي هفت متري با عرض سه متري نشسته بود . مجسمه اي كه يك بار زلزله اورا زمين زده بود ولي در سال ۳۶باز سرپا شده بود به من مي گفت: نگران نباش ، ما فاتحان هميشه ي تاريخيم، فرزندان پاك اهورا وروشنگر زمستان سرد دلها و جانها، غمگين نباش ما نمي ميريم
* به او مي انديشيدم كه ديدم يك جانباز جنگ تحميلي* با يك پا وعصايي كه در دست داشت با شاپور عكس يادگاري ميگرفت ومن از خستگي خودم خجالت مي كشيدم.
* ما در تارخ جمعه ۲۳/۱/۸۷ به ديدار شاپور مي رفتيم و جلوتر از ما گروه كوهنوردي جانبازان ومعلولام استان بوشهر عازم انجا بود.
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
غزلی از مرحوم آتشی که به مشفق کاشانی تقدیم کرده بود
كه ما دل در صنم داريم او رو با صمد دارد
مرا بر مفرش زر بفت عالي منصبان جا نيست
نديدم من كه درويشي كلاه از اين نمد دارد
يكي خلوت نشينم يار يكدل مي تواند بود
كه اهل بزم ديواني جماعت خوب و بد دارد
قبول خاطر هر بذله گويي رسم الفت نيست
متاع بد به بازار محبت شرط رد دارد
بر انگشتي توان بخشيد كز يك ساقه خرسند است
امان از دست گلچيني كه خنجر در سبد دارد
گر از انديشه هاي مرده بيزارم مكن حيرت
كه طبع مردم دل زنده اكراه از جسد دارد
نه ما را طعمه در خاك است تا صيد عدو گرديم
دل عنقا چه پروايي زچنگال اسد دارد
سري ايمن نخواهد خفت بر اين بستر خونين
به زير سقف لرزاني كه از توفان وَ تَد دارد
چه مي بندي به مرگ كركس خونخوار چرخ، اميد؟
به هيچ آفت نمي ميمرد كه او عمر ابد دارد
نمي ترسم ز سنگ ناكسان و عمر بدخواهان
سرٍ عيّار شبرو عهدٍ الفت با لحد دارد
به هر خاري نبندد دل، مجرّب عاشق عاقل
غلام آن گل نازم كه از شمشاد قد دارد
چهارشنبه یکم اسفند 1386
یک سالگی وبلاگ باغ سیب صداقت
/
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
.............
تا از میان تمام واژه ها
صداقت
ومهربانی را بچینم
تا
تقدیم کنم
به مردمی که
آدمی را
لا به لای دروغ های بزرگ
گم کرده اند!
شنبه بیستم بهمن 1386
جواني استاندار بوشهر(علي افراشته)
اين عكس جواني علي افراشته استاندار بوشهر هست كه آنروزها در جهاد سازندگي خورموج فعاليت مي كرد. (در كنارش سيد محمد لطيفي وآقاي رضوي قرار دارند)
شايد روزي او هم كتاب خاطراتش منتشر كرد.افراشته مسير چندان همواري براي رسيدن به استانداري طي نكرده و لي اين روز ها آرامش نسبي دارد.
شايد سوژه ي ، پيراهن هاي مشكي/عزل زينبي/ تصويب طرح هاي هيئت دولت/ بحران عطار/و...............صفحات مهم كتاب افراشته باشد.
راستي مانده ام براي اين عكس بنويسم
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي!
يا
نابرده رنج گنجي ميسر نمي شود!

