تبليغاتX
قارقار کلاغ های تنهایی

قارقار کلاغ های تنهایی

ادبیات

تو را به خاک خاطره

تو را به بوسه ی بهار

به کنج قلب سرد غم

به لحظه های انتظار

تو را به شعر ناتمام

تو را به تلخی گناه

قسم قسم /که یاد کن

شکسته قلب زخم من

به وصله ای تو شاد کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:36  توسط حسن قلندری  | 

اسامي مجموعه‌های شعر راه‌یافته به دومین مرحله جایزه گام اول ایران

 از ميان ۶۷۷ كتاب ۸۴ كتاب به دور دوم راه يافتند.

//دوباره نگاه دوباره از سر خط // در ميان كتاب ها هست

http://www.ibna.ir/prtcoiqss2bqss8.ala2.html

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 20:37  توسط حسن قلندری  | 

كمي دلتنگم از دنيا هواي تازه مي خواهم

خدا دزديده شد از دل خداي تازه مي خواهم

نه معشوقي نه دلبندي نه دلخوش از شكر خندي

سرم پيچيده شد در غم سراي تازه مي خواهم

غمينم من در اين دنيا از اين گفتار تكراري

دواي حرف زاهد بس دواي تازه مي خواهم

من ودل خلوتي كرديم وگفتم گوش كن اي دل

بزن بر ساز ويراني بناي تازه مي خواهم

چو برگي طعمه ي بادم خسي از جنس خاشاكم

بريدم بس كه رقصيدم سماي تازه مي خواهم

پريشب بود يا ديشب خدا مي خواند در گوشم

رها كن حرف تكراري دعاي تازه مي خواهم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:0  توسط حسن قلندری  | 

دیشب پرنده ای

در تاریکی

هیبت شب را شکست

وبر شاخه ی ناآرام جهان

ترانه ای سر داد.

 

ماه

درازی دستان

عارف ملتمس دعا را

در نیمه های شب به بازی گرفت

ودر لابه لای ابر ها گم شد

وانسان را در جنگل توحش زای زمین تنها رها کرد.

 

وباد

این بار

نه بوی ختن         که بوی خون می آورد

خون کودکان وزنان اسیر در زمین

که قوانین جهان جانشان را سیراب از ناکامی می کرد.

 

وپدر

این بار

در دل شب

روزنه ی نور را به شوخی گرفت

واشک هایش را بر صورت زرد بچه اش ریخت

واین بار

در کنار درد نان/درد زندگی

مرگ را به میهمانی خواند.

 

این جا غوغایی است

بلبلان فاتحان دیوان شعر و غزلند

غوکان نجواگران سوره ی توحید

پلنگان در جستجوی ماه /فاتحان پی در پی قله هایند

وسگان نیمه شب زمزمه ی وصال سر میدهند

 

 

آدمیان اما

سرمست از جام باده ی خون هم نوعان

زندگی را با مطلع مرگ می سرایند.

 

اینجا زمین است

درد

رنج

خون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 19:2  توسط حسن قلندری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 10:59  توسط حسن قلندری  | 

آن شب

سخن گفتم

از زخم های کبود بر سیمای زندگی!

وتو با نگاه

آینه را تب دار می کردی!

وبه من می سپردی

پیر زن های کهنه ی کلام را!

ومن

خاموش

مرثیه خوان درد خویش می شدم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 12:46  توسط حسن قلندری  | 

اي مراد دل من زندگي آرام گرفت؟

مگر آن مرد سيه كنگره ي بام گرفت!

 

در قفس شد "الو"وشعر" كلاخا"پرپر

كركس از راه رسيد و ز همه كام گرفت

 

خشك شد "خله ي چم""فاطو "از آنجا ترسيد

"جت" و "دلاك" و "سيه" دامن فرجام گرفت

 

شكوه كردي ز خدا سفره ي بابا خالي است

شكوه خاموش شد و روز پدر شام گرفت

 

خر ارباب لگد خورد و سقط شد اما

تو بگو آخوره اش را چه كس انعام گرفت

 

خان منظومه ي تو قلعه رها كرد و گريخت

قلعه كه هيچ زمين ضرطه ي انعام گرفت

 

"آسميلي" كه دل از شعر ترش ميلرزيد

كاغذش باد ربود و قلمش دام گرفت

 

"ايرجو" شاعر مرزي كه پر از آشوب است

كنج عزلت بگزيد و به همين نام گرفت

 

پير مرد گل من ، مرد تو بودي برخيز

دست نامرد زمانه زهمه جام گرفت

 

پخته شد در كلامم به مصيبت اما

كرسي شعر وسخن مغبچه ي خام گرفت

 

ما قلندر صفت و مست وخرابيم اما

تو مرادي تو بگو زندگي آرام گرفت؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 17:42  توسط حسن قلندری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 17:19  توسط حسن قلندری  | 

نمی توانم ناراحتیم  از مرگ ناصر حجازی قایم کنم.برام جالب هست که همه او را دوست دارند .

http://img.didan.ir/ayadate%20mashayekhi%20va%20nozari%20az%20nasere%20hajazi/01.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 12:43  توسط حسن قلندری  | 

http://khabarads.ir/jonoob/archive/1389-11-6/ShowPage.php?View=12-89.11.6.jpg

این مطلب توسط جناب آقای محمد مهدی مدرسی نوشته شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 19:31  توسط حسن قلندری  |