پنجشنبه سی ام فروردین 1386
واما اين سه نكته.............
نكته اول : راستش اين روزها از وبلاگ نويس ها بدم مي آد. مي دونين چرا ؟
به خاطر اين كه همش دنبال آدماي معروفن، به وبلاگ آقاي ك . ن و س . الف . نگاه بندازي براي حرف هاي صد من يه غاز و خز عبلات ايشان هزار و چند نظر مي زارن . در كتاب ديوانه وار كريستيان بوبن قهرمان داستان كه شب در سيرك پيش گرگ مي خوابه مي گه كه اين گرگ از بز هم آروم تره ولي چون بالاي سيرك نوشته گرگ ناحيه ي كراكووي ( ناحيه اي در لهستان )، فوج فوج آدم به ديدنش مي آد. بعد مي گه اسم ها سبب ترس و گاهي جذب مي شوند و هر چيز بدون اسم هيچ چيزي نيست .
نحوي خوندن وبلاگ هم براي بعضي ها فاجعه است . وقت پيوندهاي وبلاگشون مي بيني مي گي بايد با مشت و لگد وارد شد . بابا تو دنياي وبلاگ نويسي بايد هم خوب خوند، از همه خوند. گوش خوبي بود و خيلي چيزاي ديگه كه شما بهتر از من مي دونيد.
نكته ي دوم :
خدا را شكر استاد شجريان دوتا كاست سرود مهر و ساز خاموش را روانه ي بازار كرد و به حمدا... يك آهنگ هم تقديم كرده به استاد داد به همشهري بنده كه در كتاب راز مانا خيلي ذكرخير اون كرده و خلاصه اينكه يكي نيست بگه بابااستاداينهمه رو خراسان تعصب نداشته باش . همش نچسپ به شفيعي كدكني واخوان ، البته بنده خدمت هرسه نفرشون ارادت دارم.
نكته ي سوم :
چون دارم مي رم تهرون و سه چهار روزي نيستم . بگم كه يكم ارديبهشت ماه تولد بنده است .
راستش برام با روزاي ديگه فرقي نمي كنه . ولي يه خورده دل تنگ مي شم . دلتنگ كارهايي كه نكردم، دلتنگ روزهاي رفته و ....
و خلاصه شرح حال خاصي هم ندارم كه بنويسم از كودكيم فقط توپ فوتبال و درس خواندن و كتك معلم و ...
بگذريم ،يادم مي ياد . حالا هم در 30 سالگي يتيميم و بابامون تو كويت فوت شد و زندگيش هم سربازاي صدام بر باد دادند و با نون كارمندي داريم جون مي كنيم و خلاصه به قول خودم
قاب خيس ذهنم را / در بغل مي گيرم
و دوباره پاك مي كنم / بخارهاي دردي كه
سي سال مرا خط خطي كردند
و باز من
در تشويش ممتد ماندن و رفتن / نگاهم به عقب دنبال تو مي گردم .
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
صحبت از شمع و شكر...........
در نظرات ، دوستي با نام خوش نيت از من خواسته بود كه راجع به مولوي بنويسم و اين كه چرا يونسكو او را با نام تركيه به دنيا معرفي كرده است و تذكر داده بود ندكه چرا من به عنوان يك شاعر جوان به اين موضوع نمي پردازم . من نيز از آن جا كه در اين دنياي وانفسا كه اينترنت و وب مأوي هزار و يك برنامه ي جورواجور هست گفتم اداي ديني كنم به دوستي كه گويا از تمام رنگ هاي هستي رنگين ترينش كه همانا عرفان است را انتخاب كرده است .

دوست عزيز ! اول اين كه بايد براي نوشتن از مولوي از روح پرفسور آن ماري شيمل ، دكتر زرين كوب ، بديع الزمان فروزانفر و ... ....عذرخواهي كرد چون عمري به پاي عشق خود نهادند و حتي تشنه از دنيا رفتند.
دوم اينكه از كجا شروع كنم ؟ از زندگي مولوي ، از اينكه وي چرا لقب مولانا گرفت ؟ از علت خروج پدرش بهاالدين ولد از بلخ ، كه گروهي به علت حمله ي مغول و گروهي به علت كينه ورزي فخرالدين رازي با طبقه صوفيان و گروهي مردم آزاري بلخيان كه خود مولوي مي گويد
ناگهش از خدا رسيد خطاب كاي يگانه شهنشه اقطاب
چون تورا اين گروه آزردند دل پاك تو را ز جا بردند
بدر آ از ميان اين اعدا تا فرستيم شان عذاب وبلا

آمد از كعبه در ولايت روم تا شدند اهل روم از مرحوم
از همه ملك روم قونيه را برگزيدن و مقيم شد اين جا
شنيدند جمله مردم شهر كه رسيد از سفر يگانه ي دهر
از وراي جهان عشق آواز ... برسانيد بي دف و بي ساز
شرح كردنش ز حالت معشوق تا كه سرش گذشت از عيوق
باز چون شمس دين بدانست اين كه شدند آن گروه پر از كين
آن محبت برفت از دل شان باز شد دل زبون آن گل شان
نفس هاي خبيث جوشيدند باز در قلع شاه كوشيدند
از ترك عبا و رداي مولوي و ژوليده گي هاي روحي وي و در نهايت از مريضي و مرگ وي،
رو سه بنه به بالين تنها مرا رها كن ترك من خراب شب گرد مبتلا كن
ماييم و موج سودا شب تابه روز تنها خواهي بياببخشا خواهي برو جفا كن
از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن
و ديگر اين كه مردم قونيه چهل روز ناله و گريه كردند و اين عزل از غزليات مولانا خواندند كه :
به روزمرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد
براي من مگري و مگو دريغ دريغ به دام ديو در افتي دريع آن باشد
جنازه ام چو بيني مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپردي مگو و داع وداع كه گور پرده ي جمعيت جنان باشد
فرو شدن چو بديدي بر آمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زيان باشد
كدام دا نه فرو رفت در زمين كه نرست چرا به دانه ي انسانت اين گمان باشد
تو را چنان بنمايد كه من به خاك شدم به زير پاي من اين هفت آسمان باشد .
شعري كه آينده ي زندگي پيچيده ي بشري خواهد بود . شعري كه هم روي شادي و هم جاي غم دارد. هم خندان مي كند و هم مي گرياند. شعري كه همه چيز در خود دارد داستان هاي عامه پسندي كه تبديل به مغز كلام شده و وي را بنيانگذار عرفان نظري معرفي مي كند و سر منشأتحول اساسي در عرفان اسلامي مي گردد. و اين مولوي است كه :
به قول خودش :
در غمام حرفشان پنهان كند
سيب رويد زين سبب خوش لخت لخت
عيب نبود گر نهي نامش درخت

مثنوي معنوي مولوي هست قرآن در زبان پهلوي
به قول خواجه ي شيراز
صبا از عشق من رمزي بگو با آن شه خوبان
كه صد جمشيد و كيخسرو غلام كمترين دارد.

یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
لطفا هر چه راجع به عکس دوست دارید بنویسید.

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
اشتهای مسعود خان برای مرغ وسیمرغ زود نبود؟

شما جملات ذيل را بخوانيد و بعد قضاوت كنيد . لازم است به عرض برسانم كه من در عالم سينما جز علاقه هيچ تخصصي ندارم .
فيلم بيش از حد شلوغ بود. مثل يك قهوه خانه ي بي نظمی كه گاهي سر قليان و ميزهاي شكسته ي آن دعواي بزرگي در بگيرد.
كليه ي ادبيات و حتي متن هاي اعتقادي كارگردان عوام پسند و متعلق به حداقل چند سال پيش بود . مثلاً من بچه كه بودم مردم مي خواستند سيستم گزينش را زير سؤال ببرند . اين جملات ، مثل براي دستشويي رفتن پاي راست جلو بگذارم با پاي چپ و كفن ومرده شور واين جور جوك ها به كار مي برند . بگذريم داش مسعود و ايول
* مسعودخان از بازيگران مشهورش عذرخواهي كرد كه به خاطر بازي در فيلم او جايزه نگرفته اند. شما را به خدا قسم مثلاً امين حيايي در چند صحنه بود چه كار خارق العاده اي انجام داد . كفشي دزديد وادا درآوردو.... ...
من كه چيز خاصي از هيچ كدام نديدم كه فوق العاده باشد . به هر حال بازم داش مسعودو ايول

* تقسيم بندي بنده از سينماي ايران دو نوع فيلم هست ( به جهت فاصله ي هاليوود و عدم توان تكنيك هاي منحصر به فرد و دنياي اكشن )
1- فيلم هاي معني گرايانه مثل بيدمجنون ، زماني براي مستي اسبها ، كاغذ بي خط و.........
حالا شما قضاوت كنيد فيلم طنز مسعود كه با گريه ختم مي شود مي توانست در كدام قسمت جابگير د اين نوع عاشقي و حركت به سوي كمال در فيلمي سطحي مي توانست نمادي از كدام فيلم باشد ؟
* شايد به من ايراد بگيريد كه از اخراجي ها چيزي نماند. چرا ؟ اتفاقاً همين كه آقا مسعود حرف مردم بعد از 15 سال تأخير هم بزند خودش نوعي هنراست. وديگر اينكه مسعودخان الان در جامعه ي هنر و سينما پذيرفته شده است . بايد از مكتب كيارستمي ، بيضايي ، تقوايي و مخملباف و ... تلمذنمايد تا اين فيلم سكوي پرشي براي او باشد. البته از حق نگذريم پرش مالي ايشان عالي بود.
آقا مسعودده نمکی خيلي ببخشيد، ديرآمدي و مقداري اشتهايت براي مرغ و سيمرغ زود است .
شنبه هجدهم فروردین 1386
جرعه شراب
سیدا نیمه شبی جرعه شرابی بزنیم
به کویر دلمان ذره ی آبی بزنیم
بنشینیم بدور ازهمه کس در یک جا
دوسه کلمه سخن بی تب و تابی بزنیم
تو غزل خوانی ومن پاره ایی از شعر سپید
به سیاهی زمان آبی نابی بزنیم
ماندیدیم وفا بی شک از آبادی عمر
رخت بربند دمی تا به خرابی بزنیم
خواهشی نیست جز این شاعرشبهای دراز
سیدا نیمه شبی جرعه شرابی بزنیم
پاسخ گفته بودند
قلندری عزیزم بگو شراب کجاست/شراب کهنه و مرد افکن وکباب کجاست
....................
بخوان تو شعر سپیدت که بخت پیر سیاه/مرا به سخره گرفته که هان شباب کجاست
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
من كيم؟
من کیم ؟!
شاعر تلخ پریشانی که هر شب
هذیان تلخ خود را
با لکنت محض به تو می گوید !
من کیم ؟
قلندر شب گرد کوچه های پیچ در پیچ ذهنم
که وارث تمام تشویش های بودن و نبودن است !
گریه های پاک کودک راستی
و نطفه ی مقدس کلام در تنگنای زندگی!
من ، ساده ترین واژه های روزمره ام
که در میان حرف های خودم نیز گم شده ام !
من کیم ؟ !
مادر می گفت :
وقار پاک مردمان نجیب زاده ی جنوب
و سختی روزگاران آشوب
روزگاران فقر و سختی و ایمان
روزگاران گرد وخاک سواران
روزگاران ردیف ردیف فشنگ تفنگ یاغیان عاصی
روزگاران دلهره و فریاد
روزگاران خشت های سست زندگی !
من کیم ؟!
فاتح تمام دردهای اجدادم
و مانده زیر شیارهای دیوارهای زخمی شهرم
گه زیر غرش توپ اجنبی جان می داد !
صدای تپ تپ برنوهای پر از باورت خیس!
من مصیبت زده ی مرگ بزرگ قبیله ام
دنیای من از زخم های ریشه دار می آید
پر از صدای سمّ اسب و بوی باروت
پر از لاک و لیک زنان بی شوهر
پر از تشویش های بزرگ و ناپیدا
پر از خالی شدن دنیا ازمردهای نامی
و از زنان مرد !
من امروز بزرگ شده ام
و به سر سلامتی گذشت زمان
تکه نانی آسوده می خورم
و چه می بالم بر چرخ های ماشین
که له می کند گذشته ی مرا
و می زاید هر روز خروار خروار عقل
تا که مغزها فاتح دل های عاشق باشند!
من کیم ؟
من افسرده ترین سطر شعرهای کال بابایم
که امیدش به آسمان بود
تا فاتحی برای قوم بیاید
و نیامد!
من کیم ؟
واژه واژه تکرار در خود
و هر روز بزرگ می شوم
و پایم را آرام ، آرام می کشم
تا دستی دراز کنم
شاید آنسوی تر ، شاید فردا
از آبی آسمان خورشیدی بچینم
تا به قبیله ام تقدیم کنم !
سه شنبه هفتم فروردین 1386
این چهار فصل خدا بهشت نیست
این چهار فصل خدا بهشت نیست .
کاش مجالی بود برای گفتن ،
نوشتن ، خواندن و بودن
ولی افسوس !
دنیا عمارت باشکوهی است از
نگفتن ها ،
ندیدن ها و نبردن ها
با توأم ای رفیق !
باروبندیلمان را جمع کنیم
وهی دور بزنیم
سراسر سکوتمان را !
و تماشا کنیم از پشت ویترین زندگی
آیه « قل سیرو فی الارض »
و بلند بلند داد بکشیم
دنیا یک مشت خاک ناپاک است
و سیر کنیم
صعود کوچک مان را
تا یک وجب خاک آن سوی تر !
آنجا ، باورکن ای رفیق
فقط رنگ ها شادترند
دست ها پاک تر
و شکل ها زیباتر !
با توأم
نان دلمان را از کدام روستا بدهیم
و چشمانمان را از آب چشمه ی کدام آبادی شستشو دهیم ؟
و صبح را
با آفتاب کدام کوه آغاز کنیم ؟
این فصل ها اسیر من و توأند
بهار ،
پائیز ،
زمستان
و تابستان گرم حرفهایمان !
تمام قطارها ، هواپیماها
و ماشین های پر قدرت را رها کنیم
وزین کنیم اسب خیالمان را
و بتازیم به دشت های بی مرز درونمان
و بچینیم گل های شعر و شعور
و رها شویم در خود
تا بی کرانه های شیدایی!
باور کن ای رفیق
دفترچه ی دل من پر از حرف های پرواز است
چون می دانم
این چهار فصل خدا بهشت نیست !

