دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
از كشف حجاب تا بسط حجاب
واما حالا كساني كه مي خواهند با بخشنامه حجاب را بسط دهند مي دانند اين راحش نيست. مي دانند سلطان محمد خوارزمشاه زن ودختر خود را به رودخانه انداخت وبا هم كشته شدند تا نگاه غير بر ناموسش نباشد. و مي دانند در طول تاريخ خون بار اين كشور زن حقوقش از دست داده قداستش را نه!
واما حالا من به اين فكر مي كنم كه حجاب چطورش خوبه!؟
مي گم چرا به همه ياد نمي ديم كه تو چيشاي همديگر نگاه كنند تا ندونند لباسي تنگه يا گشاده!؟
چي بگم امان از غريزه ي جنسي،امان ..........، امان از فيلم بازي كر دن هاي تكراري..............وامان از مشغله هاي ذهني من.
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
اسير ساحل و موج
نگاهش به دنبال موج
وموج با تمام سركشي
روان بسوي ساحل.
فرزند بندريم
همدوش ساحل و موج
اسير ماندن و رفتن
مهلتي نيست،همچنان اسير
بمانيم يا برويم/
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
خيام
شادي بطلب كه حاصل عمر دمي است
هر ذره زخاك كيقبادي وجمي است
احوال جهان و اصل اين عمر كه هست
خوابي وخيالي و فريبي ودمي است
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386
تابلو کلاخا
تــابلــو « کلاخا »1
پنجره وقتی معنی می گیرد
که نگاه نا مفهومی تو را می طلبد !
مریم را در کوچه های تاریک وتو در توی شهرم
که هنوز بوی کاهگل می داد جاگذاشتم
و در مرجان دود و آهن گم شدم
بی آنکه گناهی داشته باشم !
پنجره وقتی معنا می گیرد
که دست های تاک همسایه تو را می طلبد
و تصوّر نخل بلند ،
و « پرونگ2 » دست های تو که میل صعود از شانه های مرا داشت می گسترد!
پنجره وقتی معنا می گیرد
وقتی که رسوایی یک عمر زیستن
در سپیدی برف
در پاکی آسمان پنهان کنیم
بی آنکه رویای قطره شدن داشته باشیم !
پنجره وقتی معنی می گیرد
که سکوت گنگ اتاق و
پیانوی لاچینی3
و کلاغ های کوچه های تهران
مرا تا دشتی می پرانند !
وقتی که یک عمر درد و رنج « فایز4» و«مرادی5» را بر شانه های خسته ی خود احساس می کنی
وقتی امیدت به لبخند آسمان باشد
به خاطرات کودکی
و به پایان دلواپسی !
پنجره بازتر از باز
و باز رویای کبوتر شدن و پرواز –
ولی آه ،
آه
چقدر زندگی ما را در تابلو « کلاخا » نقاشی کرده اند
چقـدر!
1- منظومه ای بس زیبا که به نوعی حیدربابای مردم جنوب است .
2- وسیله ای که باغبانان برای صعود به نخل های بلند استفاده می کنند.
3- فریبرز لاچینی پیانویست معروف
4- محمدعلی دشتی یا فایز دشتی شاعر بلندآوازه ی جنوب
5- علی مرادی شاعر منظومه ی کلاخا
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
گناه
پکی به سیگارم می زنم
و هستیم را به هوا می فرستم.
دست و صورتم را با آب و صابون می شویم
و رویم را از آیینه بر می گردانم
تا نبیند
وجودی که خدا
روحش را در آن جا گذاشت.
فرزندم را صدا می زنم
تا بر جنازه ی گناه کار من فاتحه ای بخواند
و در گوشش نجوا کنم
من گناه را از جدت آدم
و وسوسه را از مادرت حوا
به ارث برده ام
و بعد بر جسد خشکیده ی خود آرام می خوابم.
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386
زير پوست شهر
امشب شیراز را دور می زنم
شوریده تر از خواجو
و شیداتر از حافظ!
تلنگری کافی است تا مرا با خود ببرد
تا فتح کنم قلّه های جدید احساسی ، ذوقی و شاید ایمانی
پاهایم جان می گیرد وقتی یادم می آید جا پای کوروش می گذارم .
و نگاهم تیزتر می شود وقتی یاد وکیل الرّعایا می افتم .
و امیدم افزونتر ، وقتی در واژه ی شهر گل و بلبل غرق می شوم .
ولی افسوس! افسوس !
خیابان ها آبروی درخت ها را برده اند
و آغوش به روی ماشین ها باز کرده اند!
سری می زنم به بیمارستان اردیبهشت
یادتان باشد گفتم : بیمارستان اردی بهشت
مردی بود که به خاطر نداشتن پول عمل قلب
مرتب به خانمش می گفت : « مرگ حق است .»
و پسری بود که سرما می خورد
تا خبر مرگ بابایش را بیاورند .
و نوزادی بود که های های گریه می کرد
که مرا به این دنیا نیاورید.
اسب خیالم را زین می کنم
و دوست دارم تندتر و تندتر شهر را دور بزنم !
چه ماشین های قشنگی !
و چه زنان با حیایی !
وای خدای من ، آنان عفّت خود را دست فروشی می کنند
و مردانی که در غیرت
گوی سبقت را از سلطان محمد خوارزمشاه دزدیده اند
و من چنگیزوار غصه می خورم به این همه مردانگی !!
به پارک می رسم
و جوانی است که گدایی می کند
نه احساس ، نه ذوق ، نه شعر و نه زیبایی
افیون را گدایی می کند
تا کامی و هوسی
و تخیلی و خوابی !
دوست دارم بروم بخوابم
و چشمانم را ببندم
تا جور دیگر نبینم
می ترسم از گور سهراب نور ببارد!
می روم بخوابم
تا شاید صبح
ستون های تخت جمشید را ارّه کنم
باغ ارم را با خاک یکسان !
و حافظ را به سردر حافظیه دار بزنم
و سعدی را در چهار راه مشیر شلاق!
و به جای اینهمه واژه
احساسی سبز کنم
در دل مردم شهر
که ببینند
و بشنوند
زیر پوست شهر چه می گذرد !
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
فرزندم
روزگاران بر شما خوش باشه

شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
به کدامین ستاره می مانی؟
با توأم با تو
بگو به کدامین ستاره می مانی
و ازکدامین آسمان سخن می گویی
که من
هر شب
آواره ترین آواره ها در کهکشان راه شیری چشمان توأم!
بی مهابا
رها کن تلخی های دیرینمان را !
و فواره ی کلام را بالا ببر
هرچند که فرو می ریزی مرا هر شب چون آوار بر خودم !
گیسوانت را امشب به دست باد بده
چون دشت مست عطر مطبوع موهای توست
و من باز هم
گلاویز خارهای تنهائیم !
یکه سوار شعرهای شبانه ی منی
و دستان مهرو ماه را هر شب از پشت می بندی
تا نور دل تاریک من باشی !
پیر و رنجور می مانم
بی یاد واژه ی تو !
فاتح بی دلیل دنیای من
امشب مهربانانه سخنی بگو
تا بدانم به کدامین ستاره متصلّی
که من سرگردان ترین مسافر آسمان سیمای توأم !
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
روز معلم و............
امروز روز معلمه و من بر اين اساس كه مشغول به كار فرهنگي و معلمي هستم بايد راجع به اين روز بنويسم.
اگه از من بپرسند شيرين ترين سالهاي تدريس و معلميت كي بوده مي گم دو سالي كه در زمان دانشجويي در تهران دبستان قمر بني هاشم سرخه حصار قلعه حسن خان تدريس مي كردم. فوق العاده بود . نمي دونم چرا . با توجه به اينكه كلاس فوق العاده شلوغ ، دانش آموزان از خانواده هاي كارگري و فقير . حتي ساختمان مدرسه فرسوده ، ولي عجيب به من انرژي مي داد. من خيلي از توانايهايي كه امروز در وجودم هستم به نوعي تأثير آن دو سال است . باور كنيد من همان دو سال هم دانشگاه مي رفتم و در رشته ي مديريت بازرگاني كه به نوعي رشته ي كار بري هم هست و نياز به وقت دارد درس مي خواندم . در باشگاه هاي تهران فوتبال حرفه اي بازي مي كردم و در دفتر كارنامه خدمت منوچهر آتشي مي رسيدم و راجع به شعر و ادبيات با همه بحث مي كرديم و در اين گردونه دكتر اخترشاملو و عبدالمجيد زيگويي نيز من روياري مي دادند.
يادش بخير، الان كه دارم اين مطلب مي نويسم دلم مي گيره .
همكاران متفاوت و متنوعي داشتم
آقاي فرهمند اهل مشهد و دانشجوي دانشگاه شهيد بهشتي بود وكله اش بوي قورمه سبزي مي داد و هر روز بحث هايش داغ بود . آقاي خانزادي دماوندي بود و همش حرف قسط مي زد. هر جا هست خدا يا به سلامت دارش ، بنده ي خدا با داشتن مدرك ليسانس بعدازظهرها در خياطي كار مي كرد.
آقاي مرداني معاون مدرسه اهل كار بود. مي گفت ،تابستون ها با وانت در كرج هندونه هم مي فروشم و آقاي سياه منصوري ، آه ، يادش بخير مزرعه دار هم بود . در قلعه حسن خان باغي داشت كه گه گاهي من شبها با ايشان به آنجا هم مي رفتيم ، باغ گل و صداي تار پسرش كه استادانه مي نواخت انسان را ازخاك جدا مي كرد . آقاي طباطبايي پدرش محضردار بود . خودش هم بعد از ظهر ميرفت اونجا ،اصالتاً يزدي بود و پژو قديميش بين معلما توي قلعه حسن خان معروف بود . هر روز آمار صيغه اي هاش به من مي داد. من به او مي گفتم مرفه بي درد. ريش خيلي شيك و دندوناي سفيدش فكر كنم سر صيغه اي هاش كلاه مي گذاشت .
آقاي ارجوني ، آقاي نظري ، خانم نيازي ، خانم پرويزي ، خانم حسيني ، آقاي عليخاني
دو سال فوق العاده اي بود .
اگر با خانم ها يك دقيقه مي خواستي حرفي بزني آقاي آهنگري ناظم مدرسه الكي صدا مي زد آقاي فلاني تلفن كارت داره به دفتر كه مي اومدي مي گفت ،تلفن كارت نداره، با خانم ها حرف نزنيد درد سر درست مي كنيد . يادش بخير
راستي من علاوه بر معلمي يك مسئوليت ديگه هم داشتم . در مدرسه هر كي زخمي مي شد من پانسمانش مي كردم ، نه اينكه من بلد بودم ، نه !
بخاطر اينكه من بچه ها را نوازش مي كردم ، مي گفتم مرد كه گريه نمي كنه ، هر كي زخمي بشه قوي تر مي شه ، ما چشون مي كردم و خلاصه بدون شك بچه ها هم خيلي منو دوست داشتند.
بازم ميگم يادش بخير
راستي يادم رفت بگم يه خانم مستخدم داشتيم كه پير شده بود و خيلي زجر روزگار چشيده بود و خيلي به شجريان علاقه داشت . من كاستي از شجريان به او هديه كردم كه اين شعر عراقي مي خواند .
بود آيا كه خرامان ز درم باز آيي
گره از كار فرو بسته ي ما بگشايي
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
لاک پشت ودریا
به دریا می رسیم
باید دل به دریا بزنیم/
حالا
هی
یک،دو،سه
بشماريم
تخم هايي كه به آخر پاييز نرسيد
وباز زمستان و جان كندن تخم گندم/
بهار هم كه بيايد
بوي بهار نارنج شيراز را به شوخي بگيريم
وتابستان......./
حالا هي
يك،دو،سه
با لاك پشت قدم بزنيم
و در ساحل بشماريم
اين بار تخم هاي لاك پشت پير دريا را/

