شنبه بیست و ششم خرداد 1386
باید بروم
وقتی قرار به رفتن است
گام های لنگ حادثه چرا ؟
دلواپسی های زیستن تنهایی
و خلوت ابدی !
بهانه چرا ؟
وقتی قرار به رفتن است
گریه ی نحس و بدشگون پاهایم برای ماندن
که لرزشش از التماس هزار کودک گدا
بر سرچهارراه امیرآباد بیشتر است چرا! ؟
باید بروم
راه را اینگونه گویی ترسیم کرده اند
و بر صفحه ی هستی نقطه ای به اسم من به اشتباه
یادگار گذاشته اند.
کاش چون صفری در ته دفتر دیکته ی طفل تنبلی
که وارث جهل اجدادی است پاک می شدم !
و کاش چون خنده ی دست های مسافراتوبوسی
که عزم رفتن دارد گذرا بودم
و کاش !
و کاش!
و کاش !چون سجاد1 رؤیایم طلاق هووی مادرم
و آرزویم شکم سیر بعد از شش ساعت بخش کردن آب و بابای بی خودی بود.
کاش و کاش !
باید بروم
باید از گنجه ی پدربزرگم
مولوی بردارم
و با حافظ یکی کنم
تا شاید به دوستم سهراب2 برسم !
به کسی بر نخورد
حالم از بوی اورانیم غنی شده
بیانیه ی آخر جلسه
کشیدن والضالین
و اخم های رئیسم به هم می خورد !
اشکهایم را کسی نبیند
بابا می گفت : « مرد نباید گریه کند. »
خاک بر سر این زن ها که گریه کردن را هم فراموش کرده اند.
دست و پایم می لرزد
اگر دستم جان بگیرد
اول انیشتین
بعداً بوش
و بعداً پدرم را سیلی می زنم
نه نه ، او را نه !
دستهایش را می بوسم ، چه زود رفت
من هم باید بروم !
به بابا می گویم
جدمان آدم را بگو
چه کام تلخی از مادرمان حوا گرفتی
که اینگونه قابیل ها را بر ما تاراندی !
اشکهایم را پاک می کنم
سجاد1 را صدا می زنم
تا نمی با هم هوا استنشاق کنیم
و لختی بر سر پرونده های قطور زندگی بخندیم !
باید بروم
چه تنها چه با تو
باید به بابا برسم
باید بروم !
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
يك شب با همشهري هاي كارتن خوابم
سقفی برای خفتن نمی یابی
زنده باد آسمان
زنده باد زمین،نه نه!! زنده باد كارتن!
سلام كارتن،دوست هر شب
همراه من.
فرش زيبايم!
امشب با كدامين طرح ميهمان مني
تو نه از كوير يزد آمده اي ونه از تبريز
يك شب از آمريكا مآيي تا من خواب لينكن ببينم
و يك شب از اروپا تا با هم بر مرگ قرن وحشت گريه كنيم
ويك شب از ژاپن تا توسعه را با دمپايي چوبين اجدادمان جشن بگيريم
ديشب دلمان باز شد از آفريقا آمده بودي ومن هم بي خيال مدرنيته طبيعي حال كردم
اگر ايدز امانم بدهد!
دوست خوبم امشب هم براي تنوع وطني شده اي!
راست بگو! راست راست!
امروز ميهمان كه بودي؟چه بردي!؟
صابون
براي شستشوي سيمين بدنان ناز رفتار!
شامپو
تا زلفي را در خنكاي بهار نوازش دهي وبفريبي دل ديوانه اي!
يا كامپيوتر
تا جماعتي را سرگرم دنياي مجازي كني!
كارتن جان از كجا ميايي!
امشب دلم گرفته
مي خواهم گريه كنم
ولي مي ترسم/مي ترسم اشك هايم تو را از بين ببرد!
آخر با تو تمام قاره ها زير پاي من است
شايد امشب از لابه لاي تو عكس زني قلقلكم داد!
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
هي آقا كجا؟ با من بودي،نمي دونم!
گفت:فقط دور اول ودومش سخته!
امروز كه بزرگ شدم فهميدم كه واقعا عادي ميشه
چون من پيرتر شدم ولي هر چه ميدوم نه خسته ميشم ونه جايي مي رسم!
یکشنبه بیستم خرداد 1386
دزدیده از عشق سخن گوییم!
عشق را حسودان بی شماریست
پرپر می کنند گل های احساسمان
و به تاراج می برند باغ سیب صداقتمان را !
پس بگذار!
چون تو می مانی و من
بی هیچ سیب صداقتی
بی هیچ احساس عشقی
باغی تهی با قار قار کلاغهای تنهاییمان!
پس بگذار!
بگذار دزدیده از عشق سخن گوییم
دزدیده ی دزدیده
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
کاش باز می دیدمت!
امیدی است که در من می تراود ودر من گم می شود.
انگار در پاورقی سطر اول شعرم گل می کنی و
با دست های مرکبّي در كنار تخلصم سر راست مي كني
وقتي كه مي نويسم
كاش باز مي ديدمت!
پاورچين پاورچين از كنار ديوار كوتاه شعرم مي گذري و
به سپيدي شعر و سياهي روزگارم مي خندي
وقتي كه مي گويم
كاش باز مي ديدمت!
صدايي است كه در من مي جوشد و
درمن خاموش مي شود ـ بي هيچ پاسخي،
كاش باز مي ديدمت!
ازهمه ی دوستانی که در این مدت لطف فرموده وبا نظرها ویادداشت های ارزشمند خود من را در بهتر نوشتن یاری داده اند ممنونم.
چهارشنبه نهم خرداد 1386
پايين پايين
پایین پایین
آن جا هم می گویند طبقه ایست
آدم هایی دارد
آدم هایی که نانشان را در گونی آشغال پیدا می کنند
آدم هایی که نه سکوتشان
نه فریادشان
هیچ کدام به حساب نمی آید !
پایین پایین
آن جا هم طبقه ایست
آدم هایی دارد
می گویند نگاه را نمی فهمند ،
عشق را ،
دوستی را ،
می گویند در شهر تمدن پایی نگذاشته اند
می گویند صداقتشان از نادانیشان است
می گویند لذت غرور را نچشیده اند
می گویند زیادی اند ، دزدکی بدنیا آمده اند !
پایین پایین !
آنجا هم طبقه ایست
دستهای پینه بسته
صورت هاو گردن های سوخته
پاهای ترک برداشته
صورت های سرخ با سیلی
رویاهای در نطفه خفه
زیبایی ندیده ،
همه در آنجایند !
پایین پایین
آنقدر پایین
که چشم خدای آسمان هم با ما نیست
دست خدای آسمان هم از ما کوتاه !
پایین پایین
باتنهائیمان در پایین بمانیم
اینجا هم دنیایی است
ما هم حالمان از بالایی ها به هم می خورد
پایین پایین
اینجا هم طبقه ایست.
سه شنبه هشتم خرداد 1386
مرگ
آقاي ب گفت:توصيه مي كنم سوره ي حديد رو بخون هميشه به خدا پناه ببر.
اقاي ش گفت: كجا در ميري ، تو راه پله كه بدتره( تو كلاس ايمني چيز ديگه اي مي گفتند.)
آقاي..... گفت: تو كه نبايد از مرگ بترسي
اونايي كه بايد بترسند كه نمي ترسند!
...............
آب قند،
شكلات،
فشارت افتاده!
ومن آروم اومدم پشت ميز نشستم و ناخوداگاه ياد اين شعر كسرايي افتادم،
زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرينه پا برجاست................و تلخ شدم و اين سئوال از خودم پرسيدم،
چرا من از مرگ مي ترسم؟
چرا؟
نميدانم شايد بقول اخوان
زندگي را دوست مي دارم مرگ را دشمن!
یکشنبه ششم خرداد 1386
جنگل
هر کجا او یک تبر می زد -
درختی سبز می شد.
عزم او سبزی جنگل باز می افزود!
پیرمرد از پا فتاد
تبر افتاد!
وجنگل
سبزی انبوه
وجنگل شاخه های پیچ در پیچ
وجنگل همچنان جاوید!
جاوید!
قلعه حسنخان/زمستان۷۸ /
چهارشنبه دوم خرداد 1386
از تخت جمشيد تا درد هاي من تا دنياي ژور ناليستي تو
مدیر مسئول محترم روزنامه ی نیم نگاه سیدمحمد حسین شفاعتیان
سلام علیکم
در شماره ی 2686 نیم نگاه تاریخ 27/10/85 مطلبی تحت عنوان « تعامل رسانه های فارس ، تلنگری به مسئولین استان » چاپ گردید که به قول شما درد دلهای دو خبرنگار ارشد و مطرح خبرگزاری های ایرنا و ایسنابود که بی خوابی های شبانه شان به همدیگر هدیه کرده بودند و این واگویه ها را چاپ کرده بودید به امید آنکه نان گرمی بر سفره خانه « فارس » فراهم آید . خواهشمند است جهت پاسداشت حرفه ی روزنامه نگاری یادداشت های این معلم گمنام و حاشیه نشین در همان صفحه چاپ کرده تا شاید تکه نان تان آمیخته به ایمان معلمی گردد .
با احترام
شیراز. 29/10/85
حسن قلندری ـ دبیر آموزش و پرورش
از تخت جمشید تا دردهای من
تا دنیای ژورنالیستی تو
آقایان خبرنگار ! مطالب شما تحت عنوان « شیراز پایتخت فرهنگی نیست! » و « چرا شیراز باید پایتخت فرهنگی باشد ؟ » را خواندم . در بقالی هزار رنگ نوشتار شما خلط مبحث زیاد بود ولی من معلمم و باید از حقوق معلمی ام دفاع کنم بدین جهت پاسخگوی رنجنامه تان در باب آموزش و پرورش هستم .در کنار نوشتارتان تصویری از تخت جمشید که به نوعی نماد اوج فرهنگ و تمدن ودر پایین صفحه تصویری از نرگس سوخته شده که به نوعی، فرود فرهنگ و شاید زوال آن را در ذهن خواننده متبادر می ساخت مجسم بود . ولی من می خواهم بگویم این گونه نیست ! عاجزانه خواهش می کنم دراین نوشتارمرا همراهی کنید. من قلمم را برای محکوم کردن شما نمی چرخانم ، از دنیای ژورنالیزم نیز فراریم .
دوستان عزیز من خیلی پیشترها در شعری نوشته بودم : می خواهم چشمانم را ببندم / تا جور دیگر ببینم / می ترسم از گور سهراب نور ببارد / می روم بخوابم / تا شاید صبح / ستون های تخت جمشید را اره کنم / باغ ارم را با خاک یکسان / حافظ را بر سردر حافظیه دار بزنم / و سعدی را در چهارراه مشیر شلاق / و به جای این همه واژه / احساسی سبزکنم در دل مردم شهر / که ببینند / و بشنوند / زیر پوست شهر چه می گذرد.
آقایان خبرنگار ، من هم با شما هم عقیده ام که ستون های تخت جمشید یا پله های ایوان حافظ به تنهایی نمی توانند فرهنگ باشند و اصلاً به قول دکتر ملکیان آن بخش از تاریخ و تمدن یک کشور ارزش دارد که در فرهنگ فعلی آن ساری و جاری باشد.
حال من از شما خواهش می کنم که مشتاقانه ضمن مطالعه درباره ی سؤالهایتان جواب های مرا نیز مد نظر قرار دهید سؤال کرده بودید چرا بعد از جزغاله شدن دانش آموزان یکی توضیح نداد ؟ کسی استعفا نکرد ؟ چشم ! دوست خبرنگارم ، من به عنوان یک معلم ساده توضیح می دهم و تو هم می توانی به اطلاع مردم برسانی ولی قبلاً چند سؤال از شما دارم ! آیا شما اصلاً مطلبی راجع به بودجه می دانید؟ می دانید سهم بودجه آموزش و پرورش از کل بودجه کشور چقدر است ؟ می دانید سرانه ی دانش آموزی چیست ؟ می دانید نسبت سرانه ی دانش آموزی به سرانه ی ملی چیست ؟ اصلاً می دانید چقدر از تولید خالص ملی به آموزش و پرورش اختصاص می یابد ؟ دوستان خوب من به خدا قسم نمی دانید ! اگر می دانستید غوغاسالاری نمی کردید . مثل من ، به جای یک بار ، همیشه و همه جا در دل می گریستید ! احساسات کسی را جریحه دار نمی کردید چون گاهی حقیقت آنقدر زشت است که باید پوشیده بر آن گریست . تو می خواهی دیگر نرگس ها و مریم ها در آتش علاء الدین نسوزند !؟ من از تو مشتاق ترم ! بسم الله! لطف کن این روزها که بودجه در دولت بررسی می شود و چند روز آینده در مجلس به تصویب می رسد مطلبی راجع به بودجه ی آموزش و پرورش بنویس.
دوست عزیز خدا وکیلی در یکی از رسانه ها حتی جمله ای راجع به وضعیت آموزش و پرورش ، بودجه ی آن ، چگونگی اختصاص بودجه و یا هزینه ی آن صحبت می کنند ؟ کسی داد سخن برمی آورد که چرا نرگس ها و مریم ها پرپر می شوند؟ چرا بعد از غائله، رستم را از شاهنامه و آرش را از اسطوره ها بیرون می کشیم و سنگ قبرها را روی دوش می گذاریم و بر مرده ی فرهنگ گریه می کنیم .
دوست خوب من علاج واقعه قبل از وقوع است ! تو حتماً از من خیلی بیشتر مطلعی که آقای وزیر نفت به خاطر چندرغاز حقوق ، این همه به ناحق به فرهنگیان توهین کرد. تو حتی یک خط راجع به آن نوشتی ؟ دغدغه ی شبانه ات شد ؟ نشد برادر ، نشد! ننوشتی که آقای وزیر رسالتی از این مهم تر هم دارد بیست و اندی سال است که ما آرزوی مدیرکلی اوپک داریم ، جزء پنج کشور مؤسس اوپک بوده ایم ولی در چانه زنی بین المللی توان غلبه بر لیبی را هم نداریم .
آقایان خبرنگار قبول دارید سوراخ دعا را گم کرده اید ! من نه پاد و این حزب سیاسی و نه به قول شما چلوکباب خور آن حزب سیاسی ام ! نه چای گرمی با آذری خورده ام و نه دوستی با روزیطلب داشته ام ! نه آقای حاجی برای من مجسمه ی مدیریت و نه فرشیدی تمثال عشق بوده است ! ولی صادقانه بگویم دستان یکایک آنها را می بوسم چون هر کس در این آشفته بازار جرأت این را داشته باشد که خشتی بر دیوار کج فرهنگ این مرزو بوم بگذارد قابل ستایش است. آقایان خبرنگار ممکن است از شما بپرسم از کجا می دانید که مدیران فرهنگی شب راحت می خوابند ؟ ولی من معلمم و می دانم خواب شان سراسر تشویش و نگرانی است ! می دانی چرا ؟ چون در پایان سال ، پولی برای پرداخت حقوق معلمانشان ندارند و با اجازه حضرتعالی ، گدای این دستگاه و آن سازمانند !؟
خواب شان مشوش است می دانی چرا ؟ چون هر لحظه منتظرند که برای آنها خبر بیاورند سقفی بر روی سر دانش آموزان خراب شده است ؟ اصلاً شما می دانید چند درصد ساختمان های مدارس تخریبی است ؟ آنها همیشه منتظر خبرهای ناخوشند.
دوستان خوب من! شما که خبرنگارید و به قول خودتان شب بی خوابی می کشید تا راجع به کارتن خواب ها گزارش تهیه کنید؛ من معلم کارتن خواب نجیب و باوقاری هستم که صورتم را با سیلی سرخ نگه داشته و نجابتم را به نام و نان نفروخته ام؛ ولی از اتاق شیشه ای خبرگزاری ها نیز به پدیده های اجتماعی نگاه نکرده ام . من هر روز با آنهایی که به قول شما آروزی خریدن ماهی از دروازه کازرون دارند زندگی می کنم . با اخم ها ، اشک ها و دردهایشان شریک بوده ام . خوشحالم که چه دانسته و چه نادانسته برای حل بحران فرهنگ دست به روی آموزش و پرورش گذاشته اید . چون تا آموزش و پرورش اصلاح نشود ، امور فرهنگی دیگر اصلاح نخواهد گردید .
برادر جان ! می دانی در آلمان کسانی که خدمتی از آموزش و پرورش دیده اند و جایی رسیده اند حتی بعد از مرگ شان نیز مالیات آموزش و پرورش باید پرداخت کنند یعنی از بیمه عمر آنها مالیات آموزش و پرورش کم می شود . آن وقت ما با این همه دکتر ، مهندس ، معلم و متخصص که تربیت کرده ایم به قول « هامانه » مصرفی هستیم و ایشان تولیدی !
دوست خوب من فکر می کنی آموزش و پرورش در چند جای دنیا گدای چند درصد کمک شرکت های خودروسازی ، وزارت نفت و بیمه های فعال در آن کشورهاست؟!
آقای خبرنگار! می دانی در آمریکا و کشورهای مترقی، آموزش و پرورش تأثیرگذارترین و محوری ترین وزارتخانه هاست . تو می دانی حتی برای تولید خیلی از فیلم ها که صنعت بزرگی در دنیای غرب است باید از آموزش و پرورش مجوز بگیرند چون فیلم هایشان باید مطابق با فلسفه ی حاکم بر آموزش و پرورش آن مملکت باشد .
عزیزان من اگر امروز، دانش آموزانمان چشمان پروفسورحسابی ، دکتر یوسفی و استاد فروزانفر را پشت جلد کتاب با خودکارهایشان در می آورند، آرامگاه حافظ را با قبر خورزوخان اشتباه می گیرند و مدل موهایشان را با موهای بازیگران هالیوود ست می کنند آیا این محصول آموزش و پرورش رسمی کشور است ؟یا محصول رسانه های متفاوت و به اصطلاح ملی مملکت ؟
دوستان خوب من راست بگویید حتی یک بار کلمه ای راجع به معلم فداکاری نوشتید که به خاطر نجات جان دانش آموزان در آتش سوخت و یا معلمی که برای نجات جان شاگردش کلیه اش را به او بخشید؟ نه جان من ننوشتید ! اصلاً تو مرحوم توفیقی را می شناسی ؟ ایشان یک تهرانی اصیل و عاشق بود که در جنوبی ترین نقطه ی ایران معلمی می کرد آن قدر شخصیت کاریزماتیکی داشت که کل منطقه تحت تأثیر وی قرار داشت . معلمی می کرد ، درس می داد ، مهر می ورزید و رنج می برد و امروز تمام نسل دانشگاهی آن منطقه خود را مدیون توفیقی می دانند! توفیقی در راه بازگشت از کلاس درس دانش آموزان روستایی با موتور قراضه اش به قعر دره لغزید. او حتی نام نیکوی خود را نیز با خود به خاک برد می دانی چرا؟
چون رسانه ای ها می خواهند از جنیفر لوپز و نیکول کیدمن بنویسند . می خواهند برنامه های اصول گرا و اصلاح طلب به اطلاع عموم برسانند. می خواهند ژورنالیست باشند تا تکه نانی آسوده بخورند.
دوستان خوب من حالا قبول دارید که باید یک سوزن به خودتان بزنید و هر روز جوال دوزتان را در شکم آموزش و پرورش فرو کنید ؟ حالا قبول دارید که شما هم در سوختن گل های نرگس و مریم مقصرید ؟
دوست خوب من تمام تلاشتان این است که یک نفر از چرخه ی مدیریتی آموزش و پرورش حذف شود . خوب حذف شود ! آیا این مشکلات آموزش و پرورش را حل می کند؟ نگاه کن هواپیما مثل نقل و نبات روی زمین می افتد ، قطار منفجر می شود ، گوجه از کیلویی 200 تومان به ۳۸00 تومان می رسد . خرج عمل در بیمارستان سرسام آور می گردد. مسکن آنقدر گران می شود که حتی کسی در خواب نمی تواند آن را بخرد ولی آیا دیده اید که به خاطر آن وزیری را استیضاح کنند ؟ ولی هر روز آقای فرشیدی را تهدید به استیضاح می کنند. چون در آموزش و پرورش مافیای قدرت و ثروتی نیست که ماجراها را طراحی و هدایت کند.
دوستان خوب من آموزش و پرورش خوان گسترده ای ندارد که کسی دستی دراز کند و قوتش را قوّتی بخشد !
آقایان قبول دارید سر کلاف را گم کرده اید ! در نوشته تان آمده بود « هنر کرده اند از جیب دولت مخارج بیمارستان را داده اند » به خدا هنر کرده اند چون بودجه در آموزش و پرورش قطره ای هزینه می شود باید از اضافه کار کارکنان و برگزاری دهها جشنواره ی مفید بزنی تا در جای دیگر صرف کنی. مطمئنم این جور فکر نمی کنید که آموزش و پرورش هم حساب مدیران دارد و یا درگاه پربار وزارت نفت است .
آقایان خبرنگار ! سرتان را درد نیاورم ! وقت داشتید یک روز سه تایی به دیدن نرگس می رویم من در این ملاقات آخر دستانم را به دور گردنش انداختم ، زخم هایش بوی گلاب می داد . او سوره ی توحید برای من خواند من با چشمان پر از اشک برای او خواندم .
آه ای گربه چرا / جوجه ام را بردی / رفتی و روی درخت / جوجه ام را خوردی / جوجه ی کوچک من / چه بدی کرد به تو / با تو همبازی بود / برو از خانه برو
و هر دو گربه را نفرین کردیم و بر درد مشترکمان گریستیم .
