تبليغاتX
باغ سيب صداقت

یکشنبه سی و یکم تیر 1386

حكايت ديروز من

وقتي كه غمگين غمگين شدم از مردم ، از خودم از تو از همه! وبعد هي تاريخ را ورق زدم وبا تو فخر فروختم به عالم وآدم كه ما فاتح دروازه هاي تمدن وفرهنگ وآزادي براي بشر بوديم. سهم عمده ي فرهنگ سازي ، در جيب ما بوده و هست هم از نوع اسلامي وهم ايراني! وحالا من ديروز با چشم خودم ديدم كه بچه ها در ايستگاه اتوبوس به اصطلاح ديوانه اي را كتك كاري مي كردند وبدبخت مثل سگ زوزه مي كشيد وآقايي كه بي خيال سهميه بندي بنزين با ماشينش هي دنده عقب مي گرفت تا خانمي را به زور سوار كند(كام كام است حتي اگر زوركي باشد)ومن هر روز سر گردان در ميان تاريخ كشورم بدنبال فرهنگ مي گردم.

نوشته شده توسط حسن قلندری در 10:28 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

سکو ت

کاش خالی می شدم از سخن

آندم که مسیح دست های تو

به من جانی دوباره می بخشید

و نگاه خیره ات

                  در من آتش طوری بر پا می کرد!

 

در قافیه ی شعر های ناگفته ی خود مانده ایم

تا آنگاه که کلامی نا مفهو م-

از سر رشته ای موهوم مرا دریابد

ودر پس دیوار بلند سکوت و ا گذارد!

 

افسون جاده هنوز که هنوز است ما را با خود می برد

و امید رفتن که به پایش زنجیری از کا هلی است

در خوابی سنگین فرو می رود!

 

کاش خالی می شدم از سخن

وقتی که تو می آیی

چه در خواب

چه در بیداری

کاش!

نوشته شده توسط حسن قلندری در 7:47 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

قصه لیلا

با صدا ی تا ر هم می شد کمی انشا نوشت

مشق شب از قصه ی بی خوابی لیلا نوشت

نوشته شده توسط حسن قلندری در 10:1 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم تیر 1386

دیروز با این تک بیت

من در این کو چه ی بن بست غزل خوان گشتم

تو به دیوانه گیم خواندی و من آ ن گشتم

نوشته شده توسط حسن قلندری در 11:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

من و تو

این چشمه ی پاک یعنی من و تو

سبزینه و خاک یعنی من و تو

دشت ودمن و کوه و بلندای سپهر

نیلو فر و تاک یعنی من وتو

نوشته شده توسط حسن قلندری در 6:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم تیر 1386

باد!

باد،

   باد!

زيبا مي نوازي امشب

طبل هاي خوش بيداري را

و هي مي كو بي مدام بر پنجره ي ذهن من!

دلتنگي را

              با خود ببر

                          به اين سو

                                  به آن سو

و سرگردانش كن

ميان تمام آدميان

تا دلتنگ شوند

تا غمگين شوند

و بدانند در ذهن پريشان من

و هذيان تلخ كلامم

                         چه مي گذرد!! 

نوشته شده توسط حسن قلندری در 9:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم تیر 1386

با تو ام

به جنون می رسم

وقتی که می خندی

وقتی که یاس های خوشبوی کلامت را

                                              به صورت من می پاشی!

به جنون می رسم

وقتی که می مانی

وقتی که هستی

وقتی که نفس هایت را می شمارم

تا زندگیم به شماره نیفتد!

نوشته شده توسط حسن قلندری در 13:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم تیر 1386

تیکه کلام بابام

یکی از بهترین دوستای زندگیم با بام بود.

مرد خود ساخته ای بود.چهار  سالگی یتیم شده بود واز نه سالگی در کشور های بحرین و امارات وکویت کار می کرد.بعد از جنگ کویت حدود یکی دو ملیارد خسارت دید وبخدا هیچ وقت غصه اش هم نخورد.فقط می گفت حق کویتی ها این بود چون جزیره ی بوبیان در اختیار صدام گذاشتند تا فرزندان ایران را بکشند.

من اون روز ا دانشجو بودم وتو بحث یاغی واون با اینکه سواد رسمی نداشت می گفت تعصب چشم آدم رو کور می کنه!

شاید محترمانه از زبان مولوی می گفت

سختگیری وتعصب خامی است/تا جنینی کار خون آشامی است

هر وقت صداش می زدم ...........................بگذریم

ازمن خورده نگیرید !بگید هی  تعریف باباش می ده!

اجازه بدین دوتا خاطره که دوستش آقای زارعی نقل می کرد براتون بگم

۱.می گفت بابات وقتی جنگ عراق وکویت شده بود تازه از بیمارستا ن مرخص شده  بود و۲۰ هزار دینار همراه داشت. به اون گفتیم بچه هات لازم دارند وباید دینار ها رو ببری ایران قسم می خورد ومی گفت که تافلس آخر ش حق وحقوق کار گرای شرکتش داد.

۲. باز می گفت قبل از انقلاب در کویت برای شیخ عبداله جابر کار می کردیم  . شیخ روز های عید بر روی مبلی می نشست  وکارگرا به ردیف می او مدنند ودست شیخ میبوسیدند و شیخ نان وحلوا به اونها می داد. میگه وقتی نوبت بابات شد اون دست شیخ نبوسید ونان وحلوا کنار مبل اون روی زمین انداخته بود. بعد از مراسم شیخ او رو می خواد ومیگه چرا این کار کردی می گه تو حق نداری انسان ها را تحقیر کنی چون کل کویت در برابر هستی ذره است ومن فقط نان بازوم می خورم!شیخ از حرف بابام ناراحت نشده بود وبه بابام  علاقه مند شده بود.(بابام میگفت تنها کسی از خاندان صباح بود که در جنگ ایران وعراق طرفدار  ایران بود ومی گفت صدام دیوانه است )

ببخشید من از بابام نوشتم آخه دلم براش تنگ شده بود امروز غروب ولم نمی کرد. بابام بعد از چهل روز که از فوتش گذشته بود جسدش رو از کویت اوردیم ایران ودر آذر ماه۸۰تو روستایی که زادگاه مون بود خاکش کردیم.

راستی یادم رفت تیکه کلام بابام بگم

او همیشه می گفت: شب که شد از سیاهی نباید ترسید.

ولی بابا هم شبه/ هم سیاه/ و هم من می ترسم/

بخدا می ترسم!

 

نوشته شده توسط حسن قلندری در 20:20 |  لینک ثابت   •