یکشنبه سی و یکم تیر 1386
حكايت ديروز من
وقتي كه غمگين غمگين شدم از مردم ، از خودم از تو از همه! وبعد هي تاريخ را ورق زدم وبا تو فخر فروختم به عالم وآدم كه ما فاتح دروازه هاي تمدن وفرهنگ وآزادي براي بشر بوديم. سهم عمده ي فرهنگ سازي ، در جيب ما بوده و هست هم از نوع اسلامي وهم ايراني! وحالا من ديروز با چشم خودم ديدم كه بچه ها در ايستگاه اتوبوس به اصطلاح ديوانه اي را كتك كاري مي كردند وبدبخت مثل سگ زوزه مي كشيد وآقايي كه بي خيال سهميه بندي بنزين با ماشينش هي دنده عقب مي گرفت تا خانمي را به زور سوار كند(كام كام است حتي اگر زوركي باشد)ومن هر روز سر گردان در ميان تاريخ كشورم بدنبال فرهنگ مي گردم.
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
سکو ت
آندم که مسیح دست های تو
به من جانی دوباره می بخشید
و نگاه خیره ات
در من آتش طوری بر پا می کرد!
در قافیه ی شعر های ناگفته ی خود مانده ایم
تا آنگاه که کلامی نا مفهو م-
از سر رشته ای موهوم مرا دریابد
ودر پس دیوار بلند سکوت و ا گذارد!
افسون جاده هنوز که هنوز است ما را با خود می برد
و امید رفتن که به پایش زنجیری از کا هلی است
در خوابی سنگین فرو می رود!
کاش خالی می شدم از سخن
وقتی که تو می آیی
چه در خواب
چه در بیداری
کاش!
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
قصه لیلا
با صدا ی تا ر هم می شد کمی انشا نوشت
مشق شب از قصه ی بی خوابی لیلا نوشت
سه شنبه نوزدهم تیر 1386
دیروز با این تک بیت
تو به دیوانه گیم خواندی و من آ ن گشتم
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
من و تو
این چشمه ی پاک یعنی من و تو
سبزینه و خاک یعنی من و تو
دشت ودمن و کوه و بلندای سپهر
نیلو فر و تاک یعنی من وتو
دوشنبه یازدهم تیر 1386
باد!
باد!
زيبا مي نوازي امشب
طبل هاي خوش بيداري را
و هي مي كو بي مدام بر پنجره ي ذهن من!
دلتنگي را
با خود ببر
به اين سو
به آن سو
و سرگردانش كن
ميان تمام آدميان
تا دلتنگ شوند
تا غمگين شوند
و بدانند در ذهن پريشان من
و هذيان تلخ كلامم
چه مي گذرد!!
پنجشنبه هفتم تیر 1386
با تو ام
وقتی که می خندی
وقتی که یاس های خوشبوی کلامت را
به صورت من می پاشی!
به جنون می رسم
وقتی که می مانی
وقتی که هستی
وقتی که نفس هایت را می شمارم
تا زندگیم به شماره نیفتد!
دوشنبه چهارم تیر 1386
تیکه کلام بابام
مرد خود ساخته ای بود.چهار سالگی یتیم شده بود واز نه سالگی در کشور های بحرین و امارات وکویت کار می کرد.بعد از جنگ کویت حدود یکی دو ملیارد خسارت دید وبخدا هیچ وقت غصه اش هم نخورد.فقط می گفت حق کویتی ها این بود چون جزیره ی بوبیان در اختیار صدام گذاشتند تا فرزندان ایران را بکشند.
من اون روز ا دانشجو بودم وتو بحث یاغی واون با اینکه سواد رسمی نداشت می گفت تعصب چشم آدم رو کور می کنه!
شاید محترمانه از زبان مولوی می گفت
سختگیری وتعصب خامی است/تا جنینی کار خون آشامی است
هر وقت صداش می زدم ...........................بگذریم
ازمن خورده نگیرید !بگید هی تعریف باباش می ده!
اجازه بدین دوتا خاطره که دوستش آقای زارعی نقل می کرد براتون بگم
۱.می گفت بابات وقتی جنگ عراق وکویت شده بود تازه از بیمارستا ن مرخص شده بود و۲۰ هزار دینار همراه داشت. به اون گفتیم بچه هات لازم دارند وباید دینار ها رو ببری ایران قسم می خورد ومی گفت که تافلس آخر ش حق وحقوق کار گرای شرکتش داد.
۲. باز می گفت قبل از انقلاب در کویت برای شیخ عبداله جابر کار می کردیم . شیخ روز های عید بر روی مبلی می نشست وکارگرا به ردیف می او مدنند ودست شیخ میبوسیدند و شیخ نان وحلوا به اونها می داد. میگه وقتی نوبت بابات شد اون دست شیخ نبوسید ونان وحلوا کنار مبل اون روی زمین انداخته بود. بعد از مراسم شیخ او رو می خواد ومیگه چرا این کار کردی می گه تو حق نداری انسان ها را تحقیر کنی چون کل کویت در برابر هستی ذره است ومن فقط نان بازوم می خورم!شیخ از حرف بابام ناراحت نشده بود وبه بابام علاقه مند شده بود.(بابام میگفت تنها کسی از خاندان صباح بود که در جنگ ایران وعراق طرفدار ایران بود ومی گفت صدام دیوانه است )
ببخشید من از بابام نوشتم آخه دلم براش تنگ شده بود امروز غروب ولم نمی کرد. بابام بعد از چهل روز که از فوتش گذشته بود جسدش رو از کویت اوردیم ایران ودر آذر ماه۸۰تو روستایی که زادگاه مون بود خاکش کردیم.
راستی یادم رفت تیکه کلام بابام بگم
او همیشه می گفت: شب که شد از سیاهی نباید ترسید.
ولی بابا هم شبه/ هم سیاه/ و هم من می ترسم/
بخدا می ترسم!
