تبليغاتX
باغ سيب صداقت

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

قلعه ي ويرانم

قلعه ي ويران ما بويي از آباديش نيست

در نزن ،

وارد نشو

               ويرانه ها افسانه اند.

قصه اي دارند اما خالي اند از زرق وبرق

مردمان خوش نشين با زرق وبرق هم خانه اند!

 

پا ننه هر گز درون اينچنين ويرانه اي

كور وكر شو جان من،

                            بر اينچنين افسانه اي

تا نبيني خود درون خارها

همنشين با جغد وبوم ومارها

                                      در ميان كوهي از خاشاك ها!

 

گر كه وارد گشتي اكنون اينچنين رفتار كن

يا بنه سنگي بروي سنگ تا آباديم

يا كه دست از اين سرم،

                            اين خلوتم- بردار

تا من باشم و ويرانيم!


لابه لاي نوشته هايم اين شعر بود كه فروردين  هشتاد نوشته بودم وحس وحال هميشه ي ما گويي ويراني است

                                              

 

 

نوشته شده توسط حسن قلندری در 9:11 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386

اين دو نكته

نكته ي اول اينكه ديروز در خبر ها آمد درمانگاهي در يونان افتتاح شده كه به درمان لاكپشت هاي زخمي كه به قايق ها برخورد مي كنند مي پردازد.(عجب دنيايي هست يه جا فكر جون لاكپشت ها هستند و  هزار جاي ديگه جون آدمي به مثقالي هم نمي ارزد.)

نكته ي دوم اينكه ديروز تولد فرزندم علي بود. علي ساعت هشت و نيم صبح بيست وچهارم در بيمارستان ارديبهشت شيراز به دنيا اومد.سال سختي پشت سر گذاشت.در بيمارستان آتيه تهران مورد عمل جراحي قرار گرفت و يك سال هم هست كه دارو مي خوره ، خيلي شيطوني مي كنه سه تا كلمه هم بلده بگه، بابا، آب و گل كه اين گله خيلي بد تلفظ مي كنه كه گاهي باعث آبروريزي مي شه.

ديروز جشن تولدي هم براي علي نگرفتيم چون اسباب كشي داشتيم و بايد خدا را شكر كنه كه زير وسايل له نشده

نوشته شده توسط حسن قلندری در 10:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386

داستان قلب کوچک من

دیروز خیلی قلبم درد می کرد بیشتر از همه روزهایی که درد می کرد . سمت چپ قفسه ی سینه ام داشت از جا کنده می شد . مجبور شدم به بیمارستان کوثر مراجعه کنم . نوبت دکتر استوان فوق تخصص قلب می خواستم . متاسفانه بالای سر اهالی پذیرش نوشته بود نوبت دکتر استوان ، تابنده و . . . تا یکسال دیگر .

ناا مید نشدم و با محبت خانم رزمجو ( من اصلاً ایشان را نمی شناختم به ایشان مراجعه کردم و گفتم خانم ممکنه یک کار غیر ممکن برای من انجام بدید و ایشان گفتند که کار غیر ممکن که نمی شود انجام داد ولی من عرض کردم آدم های بزرگ کارهای غیر ممکن انجام می دهند و بعد گفتم که از سهمیه  ( کوپن ) خودتون استفاده کنید و نوبتی به من بدهید و ایشان نیز با پزشک صحبت کرده بود و به من اطلاع داد که ساعت 9 شب اونجا باشم ) صاحب نوبت شدم .

به هر حال بعد از کارهای مقدماتی و گرفتن نوار قلب خدمت دکتر استوان رسیدم آقای دکتر بعد از معاینه فرمودند که در سن من کمتر کسی به دکتر مراجعه می کند و حالا حالاها زوده که قلب من مشکل پیدا کنه و من رو دعوت به شادی و آرامش کرد .

من که اونجا نخواستم حرفی بزنم ولی به شما ها که دیگه با من دوست شدید ، رفیق خلوت منید می گم می شه قلبت درد نکنه وقتی که می دونی و می بینی یک زن بخاطر یه لقمه نون . . . .

اصلاً کاش آقای دکتر نامه ی کار و به سناتور علي دشتی را خونده بود که زنی برای لقمه نانی خودفروشی کرد .

مگه می شه قلبت درد نکنه وقتی با چشای گنده ی خودت می بینی که یه دختر از خروس خون تا  بوق سگ داره جون می کنه نه بیمه است و نه خدمات پزشکی داره و بعد ماهی پنجاه تا شصت هزار تومان بهش می دن

مگه می شه قلبت نگیره وقتی می بینی که برای عمل در بیمارستان خوب کسی مجبور می شه سرپناهش رو بفروشه و تا آخر عمر بی خانمان بشه

می دونم دکتر هم تو پر قو نمی خوابه و اگر هم بخوابه  آروم نمی خوابه ولی من چطوری بخوابم وقتی این کارتن خواب ها می بینم که مث گازوئیل سیاه شدند و جایی هم برای خواب ندارن .

 

کاش نبودیم تا گریه ی مادری ببینیم که بچش یک سال و اندی هست گوشت نخورده ، غذای خوب نخورده

گداهایی که دست دراز می کنند تا قلب من رو جر بدند

بچه هایی که شیشه های ماشین پاک می کنند تا هی من و دکتر و تو رو بیشتر رسوا کنند

مادری که روی پل عابر سینش بیرون آورده و بچه ی چرکوش شیر و با مگس می خوره

اصلاٌ دنیا آباده  من بد می بینم

هیچ دختری از خونه فرار نمی کنه

قاچاق هیچ دختری به امارات نمی شه نرخ دخترای ایرونی تو امارات بالاتر از بقیه نیست

کاشکی امارات اصلاً توی روزنامه ننوشته بود گنده بکای پاکستانی . . .

اصلاً  هیچ معتادی نیست

 اصلاً کسی ندیدم که معتاد باشه

کراک و شیشه وارد نمی شه

بیمار روحی و روانی نیست

اصلاً تو هیچ خونه ای دعوا نیست

هیچ خلافی صورت نمی گیره

دست هیچ مردی روی زنش بلند نمی شه

اصلاً کی گفته خط فقر هست که کسی زیرش دست و پا بزنه

اصلاً‌کی گفته که بچه ی مشهدی محمد باید ماشین سوار بشه

اصلاً مگه همه دل دارن

من قلبم سالمه ! خوب خدا را شکر ! حتماً جنسش از فولاده

نه آب چشام هست که سردش می کنه باز هم پدر خالقش بیامرزه که گریه توی این کالبد خاکی گذاشت

تازه اینا گوشه ای از اوناست

دهکده جهانی را چه کنم

کاشکی اصلاً پای کامپیوتر نمی نشستم

من توی کردستان عراق ، استرالیا ، آمریکا ، سوئد  دوست دارم

اصلاً توی کرکوک و کربلا هیچ بمبی منفجر نشده

روزی 40 نفر هم کشته نشدند

توی آفریقا هم دیگه رو تکه پاره نمی کنند

از گرسنگی هم کسی نمرده

اصلاً روزی ده ها نفر توی کانتینرهای قاچاق انسان نمی میرند

من دارم خواب بد می بینم

کاشکی یکی بیدارم می کرد

دنیا آبادِ  آباده  !!

من باید بروم با آب خنک صورتم را بشورم

ولی می ترسم از جایم تکان بخورم  دنیا را آب ببرد .

 

نوشته شده توسط حسن قلندری در 12:50 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم مرداد 1386

من قلندر شبگرد کوچه های تاریکم!

وارث دردهای بابا

که نان را به رنج

ورنج را به جانش

                   دوخته بود!      

با طلوع می آیم

از شطح سرخ صبح!

دستانت را به من بده

تا بگذریم از زخم های نوک انگشتانمان

و خونی کنیم زمین سرد شهرمان

                                        تا گرم شود

وکشف کنیم

معمای مجهول بودن یا نبودنمان!

نوشته شده توسط حسن قلندری در 13:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم مرداد 1386

عزم شکستن


شب سر زده و هوای گفتن دارم

گفتن ز تو و میل نوشتن دارم

بند است دلم در قفس تنگ دلت

یاغی شده ام  عزم شکستن دارم



نوشته شده توسط حسن قلندری در 7:29 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم مرداد 1386

لالایی

لالای مادر بزرگ

شیرین نبود

قصه نبود که خوابم ببرد

تلخ بود

زخم بود که بر جانم مانده است!



امروز دیگر زن ها لالایی هم برای بچه هاشون نمی خوانند

و نباید هم بخوانند . لالایی قصه ی هری پاتر و موش و گربه و داستان های شیرین کودکانه نیست

لالایی محصول زخم های عمیق اجتماعی بود که قرن ها  در جان یک قوم ما نده بود و در زبان مادران  و چه جانسوز جاری می شد . هنوز صدای لالایی مادرم در گوشم هست که می خواند

مو لا لات می کنم تا تو خو واشی / بمیره دشمنت تو زنده باشی

من لالای تو می کنم تا تو بخوابی ودشمنت بمیرد وتو سلامت باشی



 

نوشته شده توسط حسن قلندری در 7:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم مرداد 1386

صدای پای تو

و امشب باز

باز هم صدای پای تو چون ماه در تاریکی شب

در خلوتم،

در شعرم،

در حرف وسخنم مي آيد.

پا كشيده بودي

و پاي بند مانده بودم

آن چه رفتني بود

و اين ، چه آمدني

                   كه هر شب مي آيي؟!

نوشته شده توسط حسن قلندری در 10:3 |  لینک ثابت   •