سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
قدم های پاییزی
برگ های زرد چنار کوچه که جمع می شوند!
سال هاست که جا مانده است
هی جمع می شوند
هی می ریزند!
ذهن من پر از برگ هاي پاييزي است!
شنبه هفدهم آذر 1386
شعرهايش هميشه قله هاي روحم را فتح كرده وچون سنگ ريزه اي در پيش پاي خودش افكنده وچهره ي مغمومش اشك را مرهم درد هايم كرده!
نمي دانم چرا؟
دنبال دليلش هم نبوده ام!
شايد او به راستي پدر معنوي همه ي ما جنوبي ها بوده است.
شايد بخاطر آشنايي من با زخم ها ودردهايش بود.
شايد بخاطر شعر هايش
شايد بخاطر تواضع ومتانتش
شايد بخاطر سكوت وصبر در ظاهر وفرياد ودلتنگي درونش
شايد
............
مهم نيست!
مهم اينست كه امروز شعر وصيتش اشك هاي مرا جاري ساخت و پاييز شيراز را معني ديگر بخشيد.
تو هم مدام با من وصيت آتشي بخوان!
سرد است
روح مرا كنار شقايق بنشانيد
و دست وپاي دلم را يك دم بگشائيد
تا نور را به ستايش بنشينم
*
در دور دست
رودخانه اي از رويا مي رود
وخواب مي برد به آبهاي وحشي
..........
در ابهاي وحشي دور
روح غريب ياغي آخر
موي سفيد، هلهله ي اضطراب وعصيان كرده است
........
اين آبهاي مرده
جرثومه تباهي در معده ي تباه
مي پرورند
وبادها براده ي زرنیخ و سرب مي پاشند
...........
سرد است وتلخ
وبوي بد تمام خيالم را پر كرده است
............
در دور دست
رودي كه خواب مي برد
به باطلاق افتاد
***
من مرده ام
گور مرا كنار گل سرخ بگشائيد
نعش مرا به تابوت آتش بگذاريد
وروح نيمه جانم را
بر حرف حرف ياغي آخر
رگ بزنيد.

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
به من حق بدهید که کمتر در خدمت شما باشم.
راستی از پیام های پر مهر تان سپاسگذارم.

