پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
غزلی از مرحوم آتشی که به مشفق کاشانی تقدیم کرده بود
كه ما دل در صنم داريم او رو با صمد دارد
مرا بر مفرش زر بفت عالي منصبان جا نيست
نديدم من كه درويشي كلاه از اين نمد دارد
يكي خلوت نشينم يار يكدل مي تواند بود
كه اهل بزم ديواني جماعت خوب و بد دارد
قبول خاطر هر بذله گويي رسم الفت نيست
متاع بد به بازار محبت شرط رد دارد
بر انگشتي توان بخشيد كز يك ساقه خرسند است
امان از دست گلچيني كه خنجر در سبد دارد
گر از انديشه هاي مرده بيزارم مكن حيرت
كه طبع مردم دل زنده اكراه از جسد دارد
نه ما را طعمه در خاك است تا صيد عدو گرديم
دل عنقا چه پروايي زچنگال اسد دارد
سري ايمن نخواهد خفت بر اين بستر خونين
به زير سقف لرزاني كه از توفان وَ تَد دارد
چه مي بندي به مرگ كركس خونخوار چرخ، اميد؟
به هيچ آفت نمي ميمرد كه او عمر ابد دارد
نمي ترسم ز سنگ ناكسان و عمر بدخواهان
سرٍ عيّار شبرو عهدٍ الفت با لحد دارد
به هر خاري نبندد دل، مجرّب عاشق عاقل
غلام آن گل نازم كه از شمشاد قد دارد

