تبليغاتX
باغ سيب صداقت - امپراطور آرام

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

امپراطور آرام

صبح خيلي زود با گروهي از همكاران به تنگ چوگان رسيديم.نسيم خنك،عطر ريحان،سرسبزي درختان،پر كاري زنان عشايري كه يكجا نشين  شده اند و تخيل تاريخ مستي ديوانه كننده اي به آدم تزريق مي كند.

بي شك تنگ چوگان و سند هاي پاك تاريخي براي هميشه زير سايه ي شاپور اول خواهد ماند.

شوق چيزي جز ديدن شاپور ندارم.البته سالها پيشتر، شهر بيشاپور كه شاپور اول پس از فتح روم ودستگيري والرين درسال ۲۶۰ميلادي ساخته بود را ديده بودم.معبد آناهيتا،كاخ صليبي شكل شاپور،كاخ والرين،..................و هنر دستان معماران ايراني ورومي را ديده بودم.

امروز مشتاق بودم كه جلال وجبروت شاه را از نزديك ببينم.

مسير چندان مناسب وهموار نبود.كوه هميشه صلابت خودش را دارد خصوصا اگر سالها از ورزش  دور باشي.خستگي ،آزار دهنده هست ولي شوق من بيشتر وبرتر از خستگي است. مي خواهم به فاتح دروازه هاي روم احترام بگذارم.امپراطوري كه با يك اشاره انگشتش پس از فتح ارمنستان "كسپين" يا همان قزوين كه با نام قوم اصيل ايراني كه همان كاسپين هست ساخته شد.امپراطوري كه مثل پدرش اردشير بابكان  به دين ودينداران عصر خود احترام گذاشت.شاهي كه به اسيرانش بي احترامي نكرد .حتي والرين مغلوب كه  قصد از بين بردن او وتاج وتختش را داشت نيزبه بهترين شكل پذيرايي كرد  وكاخ ويژه اي براي اوساخت.

شايد آنقدر از انسانيت شاهان هخامنشي در برخورد با اسرا گفته شده است كه عطوفت شاهان ساساني فراموش شده است.

بايد به ديدن شاپور مي رفتم .مي خواستم از اوبپرسم دولتي كه تا دروازه هاي اروپا سايه اش سنگيني مي كرد چرا باخردك نسيمي خاموش شد. مي خواست بپرسم ، صندوقچه ي خاطرات او  بزرگتر از يك غار است يا نه ! اگر نه پس چرا اورا در اينجا جا گذاشته اند.

خستگي راه با همه ي توانش بر شوق من غالب نمي شد.آخرين پله ها  را طي كردم  تادرٍ غار رسيدم.

فضاي تاريك غار، عدم بهداشت ونظافت، خط خطي كردن كتيبه ها ، يادگاري هاي نوادگان نا خلف شاپور عدم وجود راهنما ، ناشناخته ماندن غار، قلب آدم را مي فشرد.

مجسمه شاپور اول در غار شاپور (شهر بيشاپور)

دلم گرفت ولي تا نگاهم به شاپور افتاد آرام شدم. مردي با آرامش واستواري كوه ،درون مجسمه ي هفت متري با عرض سه متري نشسته بود . مجسمه اي كه يك بار زلزله اورا زمين زده بود ولي در سال ۳۶باز سرپا شده بود  به من مي گفت: نگران نباش ، ما فاتحان هميشه ي تاريخيم، فرزندان پاك اهورا وروشنگر زمستان سرد دلها و جانها، غمگين نباش ما نمي ميريم

* به او مي انديشيدم كه ديدم يك جانباز جنگ تحميلي* با يك پا وعصايي كه در دست داشت با شاپور عكس يادگاري ميگرفت ومن از خستگي خودم خجالت مي كشيدم.


* ما در تارخ جمعه ۲۳/۱/۸۷ به ديدار شاپور مي رفتيم و جلوتر از ما گروه كوهنوردي جانبازان ومعلولام استان بوشهر  عازم انجا بود.

 

 

نوشته شده توسط حسن قلندری در 11:11 |  لینک ثابت   •